
این چندتا عکسو یه دوست عزیز برام فرستادن
ممنونم از NN



شاهزاده ای در چین باستان تصمیم به ازدواج گرفت.
با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه
را دعوت کند تا دختری سزاوار انتخاب نماید.
وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید به شدت غمگین شد
چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود.
دخترش گفت او هم به آن میهمانی خواهد رفت.
مادر گفت: تو شانسی نداری نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.
دختر جواب داد می دانم هرگز مرا انتخاب نمی کند
اما فرصتی است که دست کم یک بار او را از نزدیک ببینم.
روز موعود فرارسید و شاهزاده به دختران گفت:
به هر یک از شما دانه ای می دهم کسی که بتواند در عرض شش ماه
زیباترین گل را برای من بیا ورد ملکه ی آینده ی چین خواهد بود.
دختر خدمتکار هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد.
دختر با باغبانان زیادی مشورت کرد و
آنها گلکاری به او آموختند اما بی نتیجه بود و گلی نرویید.
روز ملاقات فرارسید دختر با گلدان خالی اش
منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبا
به رنگها و شکلهای مختلف در گلدانهای خود داشتند. لحظه موعود فرارسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را بررسی کرد و در پایان اعلام کرد که :
دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.
همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده
که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده
شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده
که او را سزاوار همسری امپراتور می کند "گل صداقت".
همه ی دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند
امکان نداشت گلی از آنها سبز شود.

این یکی بد جوری ذهنمو آشفته کرده ( حتما میدونین که این خودکشی توی شیراز انجام شده )

مي خواهم ببوسمت
مي خواهم وقتي لبهاي معصوممان بهم گره مي خورد
و هر دو از فرط لذت در آغوش يكديگر نفس مي زنيم

از لذت متناهي جسممان
وجود نا متناهي خداوند را با چشماني بسته تصور كنيم
چشمانت را باز كن ...
لبهايمان از گرمي شهوت خشك شده ...
و گونه هايمان از اشك خيس ...

ما ساعتها در آغوش يكديگر مي گرييم ...
اي تنها هم آغوش من بيا ... بيا كه احساسم را برايت دست نخورده نگاه داشته ام
بيا كه مي خواهم وقتي دستانت را به روي احساسم مي گذاري
از فرط لذت قطره هاي اشك بر گونه هايت بدرخشد
مي خواهم با اشكهايت بر تمام احساسم بوسه زني ...
(برگرفته از وبلاگ تک دانه قلبم)
در ضمن عكسا رو هم يكي از دوستان با شناسه N.N برام میل کردن که همینجا ازشون تشکر میکنم ...

سلام دارم خدمت همه دوستاي عزيز و بچزي كه به من سر زدن.
خيلي از دوستان از من قالب وبلاگ رو خواستن ... بايد بگم كه من اين قالب رو خودم طراحي كردم و فكر ميكنم كه چيز خوبي باشه .
اگه دوستان مايلن براشون اينو با سليقه خودشون طراحي كنم لطفا اين چيزايي رو كه ميگم به من ميل كنن تا براشون بسازم .
1- عكس دلخواهشون برا پشت صفحه (1024*768 باشه ،يا بزرگتر و با حجم كم حتما )
2- فعلا منو افتادني نداريم
3- آدرس يا عكس لوگو (اگه ندارين كه هيچ )
4- رنگ مورد نظر برا status bar
5- نوشته مورد نظر برا title bar ( همون نوشته بالاي صفحه )
6- از همه مهمتر اينكه لطف كنين و خودتونو معرفي كنين .
در مورد هزينه هم بگم كه فقط روزي دو سه تا دونه نظر بدين كافيه !!(در صورتي كه نباشه حتما قالب خود به خود ناقص ميشه )
دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ
ـــــــ
اشكي كه بيصداست ... پشتي كه بيپناست ...
دستي كه بسته است ... پايي كه خسته است ...
دل را كه عاشق است ... حرفي كه صادق است ...
شعري كه بيبهاست ... شرمي كه آشناست ...
دارايي من است ... ارزاني شماست ....


اشکهايم بی صداست
عشق من بی انتهاست
ردپای اشکهايم را بگير
تا بدانی خانه عاشق کجاست ... .
دلم مي خواد يه چيزي رو بدوني
ديگه نه عاشقي ، نه حتي مهربوني
منم ديگه تصميمم رو گرفتم
اصلا نمي خوام كه پيشم بموني
يادت مياد منتم رو كشيدي ؟
تا كه فقط بهت بدم نشوني
يادت مياد روي درخت نوشتي
تا عمر داري براي من مي خوني ؟
يادت مياد حتي سلام من رو
گفتي به هيچ كسي نمي رسوني
حالا بيار عكسامو تا تموم شه
اگر كه وقت داري ، اگه مي توني
نگو ،خجالت مي كشي ، مي دونم
تو خيلي وقته ديگه مال اوني
خوش باشي هر جا كه ميري الهي
واست تلافي نكنه زموني ...
بـاهـات نبـودم ، برات که بودم
هـمه ي گـفـتـني هـام فـقط تـو بودي
اگه حرفات نبودم ، صدات که بودم
اگه پـاهـات نبودم ، يه راه که بودم
اگه گريه نبودم ، يه آه که بودم
اگه خورشيد نبودم ، يه ماه که بودم
مي تونستي واسه من يه چاره باشي توي آسـمـون دل تك ستاره باشي . . .

قلب دخترا : مثل فرودگاهی میمونه که زمان موندن هواپیما به زمان فرود هواپیمای بعدی بستگی داره !
قلب پسرا : مثل پارکینگی میمونه که هيش وقت سردرش تابلوی “ظرفیت تکمیل “ زده نمیشه !
باز باران …
باز باران میزند اینبار هم بر بام خانه
کودکی در راه لیلی می کند با یک ترانه
باز هم آن کودک ده ساله اما در خیابان
خویش را گم میکند از دست مردم توی باران
باز آرام می پرد اینبار هم از آن سر جو
آه! پس آن ده تومان کهنه اش کو ؟
صبح مادر گفت با تک سرفه های پر حرارت :
" سر کنیم امروز هم با نان خالی بی شکایت"
گریه کرد:"ایکاش هرگز بر نمی گشتم به خانه !
دستهایم خالی از نان است لعنت بر زمانه !
باز باران می زند اینبار بر دستان کودک
خالی و لرزان هق هق می کند . یک مرد کوچک
باز هم آن کودک ده ساله و تکرار آهش
اشک لی لی میکند در چشمهای بی گناهش...
زندگی بازیست
زندگی بازیست
ما خود صحنه می سازیم تا بازیگر بازیچه های دیگران باشیم
وای زین درد روان فرسا
من بازیگر بازیچه های دیگران بودم
گر چه می دانستم این افسانه را از پیش
زندگی بازیست!
|
چت باکس بوسه |