تبليغاتX
بوسه
رفتم كه داغ بوسه پر حسرت تو را
با اشك هاي ديده ز لب شستشو دهم
رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم
در لابلاي دامن شبرنگ زندگي ... 
* نوشته شده توسط بهروز در 85/12/26 و ساعت |

دوست داری بگم صبح با صدای تو بیدار می شم بعد بگم با ساعت بودم؟

دوست داری بگم چرا رفتی بعد بگم با برق بودم؟ 

دوست داری بگم هر جا باشی پیدات می کنم . بعد بگم با  کلیدم بودم؟

دوست داری بگم دوست دارم . بعد بگم

.......................................... این دفعه دیگه با خودت بودم!

N.N

* نوشته شده توسط بهروز در 85/12/21 و ساعت |

N.N

* نوشته شده توسط بهروز در 85/12/08 و ساعت |
N.N 
* نوشته شده توسط بهروز در 85/12/08 و ساعت |

دنيا خيلي كوچيك هستش

كسي رو دوست داري كه اون خودش كسي ديگه رو دوست داره

 

من به دنبال تو ... تو به دنبال اون ... اون  به دنبال ديگري و...

چه چرخه ي حسی جالبی !!!!!

پايان اين حس چيست؟ چيزي نخواهد بود جز...

 

دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ ، اي هيچ براي هيچ ، بر هيچ مپيچ .......

* نوشته شده توسط بهروز در 85/12/07 و ساعت |

هیچ کس جز تو ...

در چشمهای خيره و تر ، هيچ کس جز تو...

عکسی که هر شب روی دفتر ، هيچ کس جز تو...

من خوب می دانم برايت هر کسی جز من ...

اما برايم از تو بهتر هيچ کس ، جز تو

اصلا خودت را جای من بگذار ، می بينی؟

ديگر نمی بينم تو را در هيچ کس ، جز تو

هر جا که می آيم تو را انگار می بينم

در چشمهايم نيست ديگر هيچ کس ، جز تو

گفتی جدا بايد بماند راهمان از هم

هی فکر کردم ... آه بگذر ... هيچ کس جز تو ...

ابليسم و دور از منی ، هرگز نخواهم ديد

رنگ بهشت ديگری در هيچ کس ، جز تو

* نوشته شده توسط بهروز در 85/12/07 و ساعت |
اینو بخونین و نظر بدین ...میخوام یه چیز جالب بگم ...

یکی بود یکی نبود
یه گاوی بود با چشمای قهوه‌ای
یه روزی این گاو قصه‌ی ما سرما خورده بود و از دماغش  آب میومد
بعد گاوه داشت تو مزرعه‌ش غذا میخورد
هی هم نمی‌خواست غذایی که می‌خوره دماغی بشه دیگه
برای همین گاو قصه‌ی ما دماغش رو کشید بالا
بعد چشماش سبز شد
قصه‌ی ما به سر رسید.

* نوشته شده توسط بهروز در 85/12/01 و ساعت |

 چت باکس بوسه

چت باکس بوسه