عيب کار اينجاست که من
'' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم ''
اشتباه مي گیرم ،
خيال ميکنم آنچه بايد باشم هستم ،
در حاليکه آنچه هستم که نبايد باشم ...

شگفتـــــــا
وقتي کـــــه بــــود ، نمــــي ديدم
وقتي مي خــــوانــــد ، نمي شــنـــــيــــدم
وقــــتــــي ديــــــدم ... کـــه نــــــبــــــود
وقتي شنــــــــيـــدم ....که نــخــــوانـــــــد
و حال افسوس و صد افسوس که دیر شد ....
ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن
لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي
به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته
براي اولين بار تو را ميبوسم ،
آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم
ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ،
خداوند خوشحال شده بود .
پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم ...
تا ابد

