عشق هميشه بر در خانه ام مي كوبد
هميشه ؛ پاي برهنه مي دوم .
از ميان معجون حياط .
شكوفه و برگ و نسيم .
و انجيري كه هميشه بر درختش نارس مي ماند .
عشق سراغ همسايه را مي گيرد .
برمي گردم ودوباره ،
كنار ساعت ِ ساكتم مي نشينم .
... تنها خرده اي برگ ،
به پاهايم چسبيده است . اين است نصيب من از عشق ، اين است سرنوشت
و اين است .... نه ، نه ، نبايد اينو بگم . آخه خدايي بالا سرم هست كه هميشه به يادمه پس بازم صبر ميكنم و با هر بار زنگ در منتظر ميمونم تا بالاخره نوبت منم برسه .
پس تا اون موقع .............
* نوشته شده توسط بهروز در 86/07/07 و ساعت
|

