خیال بود و بر او بوسه میزدم به خیال
چو گل که بوسه زند ماهتاب بر چمنش
امید رفته و دیرینه یار ، گمشده بود !
که بخت ، بار دگر رانده بود ، سوی منش ...
لبش به بوسه گرفتم شبی دراز و هنوز
چه نوشها که به لب دارم از لب و دهنش !

* نوشته شده توسط بهروز در 86/04/14 و ساعت
|

